معنای شَحَّ یشِحّ یشُحّ

شَحَّ يَشِحُّ

مِنْ بَابِ‌ قَتَلَ وَ فِى لُغَةٍ مِنْ بَابَىْ ضَرَبَ و تَعِبَ [بَخِلَ] فَهُوَ شَحِيحٌ‌ و قَوْمٌ أَشِحَّاءُ‌ و أَشِحَّةٌ‌
(
المصباح المنیر
, ص306)
sourceLink

شَحَّ على

خست ورزيدن،مضايقه كردن(دربارۀ چيزى)؛حرص ورزيدن،طمع كردن،آزمند شدن(براى چيزى). ¦¦
بخل ورزيدن(نسبت به كسى)؛كاهش يافتن،تقليل يافتن،كم شدن(به‌خصوص آب).
(
فرهنگ معاصر عربي - فارسي
, ص321)
sourceLink

شَحَّ بـ

خست ورزيدن،مضايقه كردن(دربارۀ چيزى)؛حرص ورزيدن،طمع كردن،آزمند شدن(براى چيزى).
(
فرهنگ معاصر عربي - فارسي
, ص321)
sourceLink

شَحَّ

(اول شخص مفرد:شَحَحْتُ‌ )-ُ‌-ِ‌(شُحّ‌ ):خسيس بودن، بخيل بودن،ناخن‌خشك بودن،مال‌پرست بودن، آزمند بودن(يا شدن).
(
فرهنگ معاصر عربي - فارسي
, ص321)
sourceLink

شاهد معنایی شَحَّ یشِحّ یشُحّ

شححت به و نفست على الناس ببيعه

شححت،أي:بخلت و أمسكت(اللسان،القاموس).
(
غريب الحديث في الكتب الأربعة
, ج3 , ص410)
sourceLink

مداخل هم ریشه شَحَّ یشِحّ یشُحّ

الشين و الحاء،الأصل فيه المنع،ثم يكون منعاً مَعَ‌ حِرص.(معجم مقاییس اللغة , ج3 , ص178)sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.